محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2993
تاريخ الطبرى ( فارسي )
و چون سخن در ميانه بسيار شد حر گفت : « مرا دستور جنگ با تو ندادهاند ، دستور دادهاند از تو جدا نشوم ، تا به كوفه ات برسانم . اگر دريغ دارى ، راهى بگير كه ترا به كوفه نرساند و سوى مدينه پس نبرد كه ميان من و تو انصاف باشد تا به ابن زياد بنويسم . تو نيز اگر خواهى به يزيد نامه نويسى ، بنويس ، يا اگر خواهى به ابن زياد بنويس . شايد خدا تا آن وقت كارى پيش آرد كه مرا از ابتلا به كار تو معاف دارد . » آنگاه گفت : « پس ، از اين راه برو و از راه عذيب و قادسيه به طرف چپ گراى » كه ميان وى و عذيب هشتاد و سه ميل بود . گويد : پس حسين با ياران خويش به راه افتادند و حر نيز با وى همراه بود . عقبة بن ابى العيزار گويد : حسين در بيضه با ياران خويش و ياران حر سخن كرد ، نخست حمد خداى گفت و ثناى او كرد ، سپس گفت : « اى مردم ! پيمبر خداى صلى الله عليه و سلم فرموده هر كه حاكم « ستمگرى را ببيند كه محرمات خدا را حلال شمارد و پيمان خدا را « بشكند و به خلاف سنت پيمبر خدا رود و ميان بندگان خدا با گناه و « تعدى عمل كند و به كردار يا به گفتار عيب او نگويد ، بر خدا فرض باشد « كه او را به جايى كه بايد برد . بدانيد كه اينان به اطاعت شيطان در « آمدهاند و اطاعت رحمان را رها كردهاند ، تباهى آوردهاند و حدود را « معوق نهادهاند و غنيمت را خاص خويش كردهاند ، حرام خدا را حلال « دانستهاند و حلال خدا را حرام شمردهاند و من شايسته ترين كسم كه « عيبگويى كنم . نامه هاى شما به من رسيد و فرستادگانتان با بيعت شما « پيش من آمدند كه مرا تسليم نمىكنيد و از ياريم باز نمىمانيد ، اگر به بيعت « خويش عمل كنيد رشاد مىيابيد . من حسين پسر عليم و پسر فاطمه دختر « پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم كه جانم با جانهاى شماست و كسانم با كسان